تبليغاتX
شاید...
 

اگر خسته‌اي بمان و اگر خواستي بدان

         ما را تمام لذت هستي به جست و جوست                          

           پويندگي تمامي معناي زندگي‌ست

   هرگز «نگرد! نيست»

سزاوارِ مرد نيست...
  نوشته شده در  86/11/29ساعت 12  توسط شاید  | 

چه زندگی باحالیه

این همه فراز و نشیب

یه فریادم برس...

فریاد رس من کیست جر تو خدایا

خستگی

تکرار روز ها

تنهاترین

 

  نوشته شده در  86/11/24ساعت 1  توسط شاید 
اگه مردی نباشه دیگه مردی و مردونگی هم وجود نداره
و یه داستان
يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه. 15 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 5 تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!

 

پ.ن: یکی از دوستان در نظرات خصوصی برام این رو زده بود.

  نوشته شده در  86/11/22ساعت 0  توسط شاید 
دنیا در تسخیر مردان یا در تسخیر زنان !i!i!i!

داشتم گوگل ریدر خودمو چک می کردم به یه مطلب بر خوردم از وبلاگ ساعتها غارتگران عمرند جالب بود نوشته بود دنیا در تسخیر زنان ، یه لینک به یه وبلاگ دیگه داده بود که نوشته متن این بود :

محققان دانشگاه نیوکاسل در انگلستان با دستیابی به یک موفقیت علمی، توانستند نیاز زنان به مردان را برای مادر شدن برطرف کنند! بر این اساس شاید در آینده ای نزدیک زنان برای بچه دار شدن هیچ احتیاجی به مردان نداشته باشند!محققان دانشگاه نیوکاسل توانستند با گرفتن حجره های سلولی از تخمدان زنان (امبریو زنان) و تبدیل آن به اسپرم موفقیت بزرگی را امضا کنند. این یافته اولین گام استقلال کامل زنان از مردان می باشد. تحقیقات قبلی در این زمینه به برداشتن نمونه هایی ازسلولهای بنیادی استخوان مردان و تولید اسپرم از آن منحصر می شد. حال محققان علاوه بر روشهای فوق، خود را برای تبدیل حجره های مغز استخوان زنان به اسپرم آماده می کنند.
به نوشته روزنامه پوستا چاپ ترکیه، اگر محققان علم بتوانند از مغز استخوان زنان به تولید اسپرم دست یابند زنان می توانند نوزادی کاملا همسان با DNA ی خودشان داشته باشند.
فرق بین جنسیت مرد و زن از تفاوت کروموزومی آنها ناشی می شود. در هردو جنسیت، کروموزومهای X وجود
دارد اما برای تولید اسپرم به کروموزوم Y نیز احتیاج است.
به دلیل عدم وجود کروموزوم Y در زنان برخی محققان اعتقاد دارند یک اسپرم خالص از زنان به دست نخواهد آمد و در صورت بدست آمدن اسپرم از زنان، نوزاد قطعا دختر خواهد شد.


خوب گیرم که چنیین اتفاقی هم بیافته اون وقت چی می شه...
اصلا می شه تصور کرد که مردی وجود نداشته باشه یا اصلا زنی وجود نداشته باشه و مردان یا زنان انقراض پیدا کنند و تصورش هم نمی شه کرد اون وقت کی به خاطر چی به چه امیدی شب تا صبح بدو دنبال یه لقمه نون اون وقت احساس و عاطفه چی می شه، یعنی زن ها می تونند دوام بیارند یا مرد ها، اینقدر انسان پیچیده هست که این ها جز یه نظریه بیش نیست و تحقق اون خیالی بس نیست .به نظرم در مورد موضوعی که اصلا از پایه مشکل داره دلیلی نمی بینم که بخواهم در موردش بحث کنم،از نظرم این موضوع همانند موضوعی که چند وقت پیش رسانه ها بهش دامن زده بودن که محققان تونستند کاری کنند که دیگه مرد ها احتیاجی به زن ها نداشته باشند هستش. حالا می شه تصور کرد دنیای بدون زن ها رو می دونی چی می شه نمی دونی ای بابا اشکالی نداره من بهت می گم اما قول بدل نگیری چون اون وقت رودل می کنی.
تصوّر دنیای بدون زنان: بازار خلوت ،اعصابها راحت، پولها محفوظ، مخابرات ورشکسته، شیطون بیکار،مردها همه میرن بهشت. من که می دونم الان داری ته دلت می گی[نیشخند] (بله مرد ها اونقدر بی ارادن که باید زن ها رو از جلو چششون بردارن تا آدم شن ) اما عیبی نداره این هم شاید وابستگی هر چه بیشتر مرد و زن رو به هم نشون می ده



  نوشته شده در  86/11/18ساعت 19  توسط شاید 

می بینی
نه نمی بینی
آخه اگر می دیدی که
می فهمیدی که من چه می کشم
می دیدی که چه روزگاری دارم
تو نمی بینی من که می دونم
چرا چشم هایت را باز نمی کنی
تا ببینی واقعیت رو
چرا این کر کره رو نمی دی بالا
تا کی می خواهی
این کرکره رو پایین نگه داری
تازه 3 قفلش هم کردی که چی...
بابا دیگه بسه یکمی هم به خودت بیا
کرکره رو بکش بالا یکمی اب و جارو کن دم درو
شاید ...بعید می دونم
نمی دونم شاید روزگارت عوض بشه


  نوشته شده در  86/11/18ساعت 2  توسط شاید 

سلام می کنم به اقای کروبی عزیز این مرد زحمتکش این مرد اصلاحات


وقتي کروبي نماز مي خواند



وقتي كروبي کتک مي‏خورد

ادامه عکس ها رو می تونید توی ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب
  نوشته شده در  86/11/13ساعت 20  توسط شاید 


چراغ های کنار جاده باز در امتداد مژه هایم کِش می آیند،
و چیزی می چکد روی دستکش چرمی!
به من چه که گوشهای تــو کر شده اند و
به تــو چه، این حکایتِ اشک و مَشک و رَشک..
گربه را که دَمِ حجله ریز ریز نمی کنند و توی کیسه فریزر نمی گذارند،
که دلی اگر باشد،
کمی تا قسمتی هم برای قلبِ ترسان ما نمی سوزد اگر
علاجش 130 ریال ناقابل است و فحشی؛
البته کمی تا قسمتی آبدار!
پیچیده لای زرورقی نه چندان رنگی حواله ی حالِ وخیمِ من!

پ.ن:
1- من اگر برخیزم .تو اگر برخیزی .همه برمی خیزند
!من اگر بنشینم .تو اگر بنشینی .چه کسی برخیزد ؟!
2- خوش به حال این پنگوئن ها

  نوشته شده در  86/11/11ساعت 15  توسط شاید  | 

چند سالی میشه همو می شناسیم هر روز با هم صحبت می کنیم او می گفت دردودل می کردیم برای هم همیشه سعی می کردم هر چی میگه بگم چشم و قبول کنم که یه وقت خدایی نکرده از دستم نارحت نشه اخه از اینکه یکی از دستم ناراحت بشه عذاب می کشم و همیشه سعی می کنم کاری نکنم که کسی از دستم ناراحت بشه همیشه تا حد توانم به همه کمک می کنم هر کمکی بتونم می کنم برام هم مهم نیست که طرف مقابلم حواب خوبی هامو چظوری میده یا نه اصلا مهم نیست اما همیشه جواب خوبی هامو با بدی گرفتم این اخری برام خیلی سنگین بود اخه موندم من چطوری جوابشو بدم چکار کنم از طرفی اصلا دلم نمیاد که جواب بدی هاشو با بدی بدم از طرفی هم الان باهاش قهرم می خوام برم اشتی کنم باهاش اما همش می گم نه باید اون بیاد جلو و به اشتباهش پی ببره و این قضیه خیلی ذهنمو در گیر خودش کرده نمی دونم با هاش چکار کنم چطوری رفتار کنم که بفهمه این نیست جواب خوبی های من


  نوشته شده در  86/11/11ساعت 3  توسط شاید 

اگر نديده بود!

لولا ان راى برهان ربه . . .

 

نامه مربوط است به پسر 17 ساله اي به نام "امين" ٫كه براي حل مشكلي كه براي او پيش آمده بود‏٫‏ به مجله "زن روز" نامه اي مي نويسد. "زن روز" توجه خاصی به محتوای نامه نمی کند و پاسخ کوتاهی برای "امین" می فرستد. ولي نامه دومي از طرف "امين" به آنها رسید كه سبب شد "زن روز" هر دو نامه را چاپ كند(1365). متن اين نامه را به نقل از "اتوبوس 5" به نقل از شماره نوزدهم و بيست فكه (دي و بهمن 1379) برايتان مي گذارم .


باطل السحر طلسمات شبان تیره ام

بامدادان آفتـــــاب هرکجا می خواندم

 

**

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

خدمت خواهران و برادران عزيز و گراميم در مجله مفيد و پربار زن روز

سلام من را از اين فاصله دور پذيرا باشيد. آرزو مي كنم كه در تمام مراحل زندگيتان مومن و مؤيد و سلامت باشيد. قبل از هر چيز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن اين مجله مفيد و سودمند تشكر و قدرداني كنم و باور كنيد بدون تعارف و تمجيدهاي دروغين مجله زن روز بهترين مجله خانوادگي در سطح نشريات كشور و بهترين نشريه از نشريات موسسه كيهان است.

اما دليل اينكه امروز در اين هواي باراني‏٫‏ اين برادر كوچكتان تصميم گرفت با شما درد دل كند‏٫‏ مشكل بزرگي است كه بر سر راهش قرار گرفته است. جريان را برايتان بازگو مي كنم.

من پسري 17 ساله هستم و در خانواده مرفه و ثروتمند زندگي مي كنم‏٫‏ اما چه ثروتي كه مي خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشك هستند و از صبح زود تا پاسي از شب را در خارج از منزل سپري مي كنند و تازه وقتي هم به خانه مي آيند از بس خسته و كوفته هستند كه زود ميروند و مي خوابند. اصلا در طول روز يكبار زا خود سوال نمي كنند كه : پسرمان (يعني من) كجاست؟ حالا چه كار مي كند؟ با چه كسي رفت و آمد مي كند؟

اما خوشبختانه به حول و قوه الهي من پسري نيستم كه از اين موقعيت ها سوء استفاده كنم و خودم را به منجلاب فساد بكشانم. البته مشكل اصلي من اين نيست چون من ديگر به اين بي توجهي ها عادت كرده ام و اينكه آنها اصلا به من كاري ندارند كه كجا مي روم و چه مي پوشم و با كي مي گردم تعجب نمي كنم بلكه مشكل اصلي من از يكسال و نيم پيش شروع شد.

پدر و مادر من بدليل اينكه من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع ماديشان هم خوب است‏٫‏ دخترخاله ام را كه در خانواده اي متوسط زندگي مي كند به فرزندي كه چه عرض كنم به سرپرستي قبول كردند. (البته لازم به تذكر است كه دخترخاله ام هم همسن خود من است.) از آن تاريخ به بعد مشكل من شروع شد و خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز كسي جز من در آن زندگي نمي كرد‏٫‏ تبديل به زندگي پسري شد كه سعي در دور كردن هواي نفس دارد با دختري به مراتب از شيطان هم پست تر و گناهكارتر و حرفه اي تر است .تنها كارهاي دختر خاله ام را در يك جمله خلاصه مي كنم!

"درخواست از من براي انجام گناه كبيره"

ميدانم كه شما منظور من را فهميده ايد و لازم به توضيح اضافي نيست. همانطور كه گفتم پدر و مادر من 17 ساعت از روز را در بيرون از منزل به سر مي برند. يعني از 6 صبح تا 11 شب‏٫‏ من از 7 صبح به بعداز ظهر مشغول تحصيل هستم يعني حدود ساعت از روز را با دخترخاله ام در خانه تنها هستم و همانطور كه گفتم دخترخاله ام يك لحظه من را تنها نمي گذارد.دائما در سرم فكر گناه را مي اندازد. بارها در طول روز از من درخوات گناه مي كند. البته من پسري نيستم كه [تسليم] خواهش حرفهاي شيطاني او شوم٫ هميشه سعي مي كنم از او خودم را دور كنم ٫ولي او مانند شيطاني است كه سر راه هر انساني ظاهر مي شود او را درون قعر جهنم پرتاب مي كند و براي همين است كه من از او احتراز مي كنم. ولي او دست از سر من بر نمي دارد.

تو را به خدا كمك كنيد. چطور جواب اين حرفهاي چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضي وقتها فكر ميكنم كه او شيطاني است كه از آسمان به زمين آمده تا تمام عبادات چندين ساله من را دود و نابود كند و سپس دوباره به آسمان برگردد.

خواهران عزيزم كمكم كنيد. من چطور او را سر راه بياورم. هرچه به او مي گويم دست از سر من بردارد‏٫‏ گوشش بدهكار نيست ‏٫‏ هرچه به او مي گويم‏٫‏ شخصيت زن اين نيست كه تو داري انجام مي دهي اصلا گوش نمي كند و ميترسم آخر عاقبت كاري دست من بدهد.

دوست ندارم كه تسليم او بشوم. باور كنيد حتي بعضي وقتها من را تهديد مي كند .فكر مي كنم همه اين بدبختي ها بخاطر اين است كه من يك مقدار زيبا هستم ‏٫‏ فكر مي كنم اگر اين موهاي طلايي و پوست روشن را نداشتم حتما اين مشكل سرم نمي آمد. روزي هزار بار از خداوند درخواست مي كنم كه اين زيبايي را از من بگيرد.

دوست داشتم در خانواده اي فقير زندگي مي كردم و زشت ترين روي زمين بودم ولي گير اين دختر خاله شيطان صفت نمي افتادم كه نمي گذارد من قبل از ازدواج پاك بمانم. البته تا حالا كه من تسليم خواهش هاي او نشده ام ولي ميترسم كه بالاخره من را وادار به تسليم كند.

چطور [او را] ارشاد كنم تا دست از هواي نفس خود بردارد و من را هم اينهمه آزار ندهدم‏٫‏ چطوري او را مانند يك دختر مسلمان كنم؟ چطوري مي توانم طرزفكر و رفتار و عقيده اش را تغيير دهم؟ ضمنا فكر نمي كنم كه درميان گذاشتن اين مسئله با پدر و مادرم فايده اي داشته باشد. چون آنها نه وقت و نه حوصله فكر كردن به اين مسائل را ندارند تازه اگر هم داشته باشند هيچ عكس العملي نشان نمي دهند چون رفتار آنها در بيرون از خانه هم دست كمي از رفتار دخترخاله ام در خانه ندارد.

اميدوارم كه هرچه زودتر من را كمك كنيد. خواهران گرامي جواب نامه ام را به اين ادرس به صورت كتبي بدهيد كه قبلا تشكر و سپاسگزاري مي كنم.

با تشكر مجدد برادرتان امين

۲۰/۷/۶۵

۳/۵بعدازظهر

 

پاسخ مجله زن روز به امين

(پاسخ "زن روز" به "امین")

( )

 

بسم الرب الشهدا والديقين

تاريخ۱/۱۰/۶۵

خدمت خواهران عزيز و گرامي در مجله زن روز:

 

سلام: سلامي به گرمي آفتاب خوزستان و نسيم بهاري از اين راه دور براي شما ميفرستم. مدتهاست كه منتظر نامه شماهستم ولي تا حالا كه عازم دانشگاه اصلي هستم جوابي از شما دريافت نكرده ام. البته مطمئن هستم كه شما نامه ام را جواب خواهيد داد ولي وقتي شما جواب بدهيد اميدوارم كه ديگر در اين دنياي فاني نباشم.

حدود يك هفته اي بعد از اينكه براي شما نامه اي نوشتم و گفتم كه خواهرخوانده ام من را ترغيب به گناه كبيره زنا مي كند‏٫‏ شبي در خواب ديدم مردي با كت و شلوار سبز در خيابان من را ديده است و به من گفت : امين‏٫‏ برو به دانشگاه اصلي‏٫‏ وقت را تلف نكن. من [تعبير] اين خواب را از روحاني مسجدمان سوال كردم و ايشان گفتند كه دانشگاه اصلي يعني جبهه. منم از اينكه خدا دست نياز من را گرفته بود و راهي به روي من گشوده بود خوش شدم و حال عازم جبهه نور عليه تاريكي هستم. البته اين نامه را به كادر دبيرستان مي دهم تا اگر خوشبختانه من شهيد شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد اين را برايتان پست كنند تا از خبر شهادت من آگاه گرديد.

البته من نمي دانم حالا كه نامه من را مطالعه مي كنيد‏٫‏ اصلا يادتان هست كه در نامه قبلي چه نوشته ام يا اينكه كثرت نامه هاي رسيده به شما‏٫‏ موضوع نامه من را در خاطر شما پاك كرده است. بهر شكل همانطور كه در نامه قبلي هم نوشته بودم پدر و مادر من آدمهاي درستي نيستند و رفتار و گفتار و كردارشان غربي است و خواهرخوانده ام هم كه اين موضوع را بعد از آمدن به منزل ما ديد فكر كرد كه منم زود تسليم مي شوم ولي او كور خوانده است. من مدتها با شيطان مبارزه كرده ام و خودم را از آلودگي حفظ كرده ام‏٫‏ ولي فكر ميكنيد كه من تاكي ميتوانستم در مقابل اين شيطان دخترنما مقاومت كنم و باي همين و با توجه به خوابي كه ديده بودم تصميم گرفتم كه خودم را به صف عاشقان حقيقي خدا پيوند بزنم و از اين دام شيطان كه در جلوي پايم قرار دارد خلاصي پيدا كنم.

من ميروم اما بگذار اين دختر فاسده بماند. من فقط خوشحالم كه حالا عازم جبهه هستم‏٫‏ هيچ گناه كبيره اي ندارم و براي گناهان ريز و درشت ديگرم از خداوند طلب مغفرت مي كنم.

من ميروم ولي بگذاريد پدر و مادرم كه هر دو دكتر هستند و ادعاي تمدن مي كنند بمانند و به افكار غربزده خود ادامه دهند. اميدوارم كه به زودي از خواب غفلت بيدار شوند.

من تا حالا جبهه نرفته ام و نمي دانم حال و هواي آنجا چگونه است ولي اميدوارم كه خداوند ما بندگان سراپا تقصير را هم مورد لطف خودش قرار دهد. و از شربت غرور انگيز و مسخ كننده شهادت هم به ما بنوشاند. اين تنها آروزي من است.

پدر و مادرم هيچ وقت براي من پدر و مادر هاي درستي و سالم نبوده اند . هميشه بيرون از خانه بودند و از صبح زود تا نيمه هاي شب در حال كار در بيمارستان يا مطب خصوصي يا در مجلس هاي فسادانگيز بودند كه من از رفتن به آنها هميشه تنفر داشتم. هيچ وقت من محبت و معني پدر و مادر را احساس نكردم. چوم اصلا آنها را درست و حسابي نديده ام.بعد هم كه اين دختر را پيش ما آوردند كه زندگي آرام و بدون دغدغه من را به طوفان مبارزه با گناه كردند.با اين همه همانطور كه گفتم خوشحالم كه به گناهي كه خواهر خوانده ام من را به آن تشويق مي كرد‏٫‏ آلوده نشده ام.

ضمنا از طرف من به روانشناس مجله بگوييد كه در نوشته هايتان حتما اين موضوع را به پدر و مادر ها تذكر دهند كه پدر و مادري فقط اين نيست كه بچه را درست كنيد و آنوقت به اميد خدا آنرا رها كنيد‏٫‏بلكه به آنها بگوييد كه پدر و مادري يعني محبت و توجه به فرزند.

اميدوارم كه من آخرين پسري باشم كه اين اتفاقات براي او مي افتد.البته من نميدانم كه اين موضوع را خانم روانشناس بايد بگويد يا كس ديگري. بهر صورت خودتان اين پيام من را به هر كسي كه مناسب مي دانيد برسانيد تا او در مجله چاپ كند.

قلبم با شندين كلمه شهادن تندتر مي زندو عطش پايان ناپذيري براي رسيدن به اين كمال در وجودم شعله مي كشد.

همانطور كه گفتم اگر خداوند ما را پذيرفت و شهيد شديم كه اين نامه از طرف رييس دبيرستان برايتان ميفرستندو اگر خدا ما را لايق رسيدن به اين مقام رفيع نديد و برگشتيم‏٫‏ من اگر نامه از شما دريافت كرده بودم حتما جوابش را مي دهم.البته اميدوارم برنگردم٫ چون آنوقت همان آش است و همان كاسه.بيشتر از اين وقت شما را نمي گيرم. براي من حتما دعا كنيد. سلامتي و موفقيت همه شما خواهران گرامي را از خداوند متعال خواستارم و در پايان آرزو مي كنم كه همه انسانهاي خفته – مخصوصا پدر و مادر و خواهر خوانده ام- از خواب غفلت بيدار شوند و رو به سوي اسلام بياورند. عرض ديگري نيست. خداحافظ و التماس دعا.

والسلام علي عبادالله الصالحين

برادرتان امين 1/10/65

 

پ.ن:

1-وقتی این رو خوندم واقعا درونم داشت گریه می کرد نا ظاهرم چرا اخه چرا این همه گناه می کنم حتی برام هم اهمیت نداره چرا اینقدر نفسی ضعیف دارم

2- برگرفته از
شاه میخ


  نوشته شده در  86/11/08ساعت 22  توسط شاید  | 


دلم گرفته ای خدا
بکی بگم ...
کی می تونه مرهمی بزاره بر این دل شکسته
چرا هیچکس کمکم نمی کنه ...
می خوام گریه کنم اما نمی تونم
خستم ...
تنهای تنها
شکستم...

پی نوشت:
توی این دنیا نباید به هیچ کس کمک کرد چون جواب خوبی هایت را با ...

  نوشته شده در  86/11/08ساعت 15  توسط شاید  | 
پارسال همین موقع ها بود که اعلام کردن برای قرعه کشی ... بیایید ثبت نام کتید با کلی ذوق و شوق رفتم اسمم رو نوشتم.دلم خوش بود پیش خودم می گفتم خوب چون من توی دانشگاه کار می کنم و قرعه کشی هم دست آقای م هست می رم باهاش صحبت می کتم تا پارتی بازی کنه و چون با اقای م خیلی صمیمی هستم حتما واسم یه کاری می کنه.چقدر اذیتش کردم آقای م چند روز بعد نتایج رو اعلام کردن. اسمم نبود خیلی دلم گرفت پیش خودم گفتن خدایا آخه چیه من کمتر از این آدم هایی هست که اسمشون در اومده. پیش خودم گفتم حتما حکمتی داره . حتما برای سال دیگه اسمم در میاد.
یکسال از اون ماجرا گذشت دوباره گفتن بایید اسم بنویسید برای ... خوب با کلی ذوق بیشتر رفتم توی اینترنت و توی سایت ... فرم رو پر کردم و ازش پرینت گرفتم مطمئا بودم که دیگه ایندفه اسمم در میاد خوب رفتم فرم را دادم به مسئول ثبت نام و اون مدارکم رو دید و اسمم رو نوشت و گفت فلان روز قرعه کشی می کنند یعنی شنبه یک روز بعد ازروز دانشجو.روز دانشجو هم اومد و من پس فرداش رفتم سراغ آقای م بهم گفت هفته دیگه قرعه کشی هست. سرم رو انداختم پایین و رفتم.خوب مطمئا بودم این دفعه حتما اسمم در میاد و دیگه فرقی نداشت برام که امروز یا 1-2 ماه دیگه اسامی اعلام بشه خوب مطمئن بودم که خدا دل منو نمیشکونه.اسامی
اعلام شد از اقای م پرسیدم خوب اسامی رو کجا زدید رفتم اسامی رو بخونم دیدم بر اساس شماره ملی زدن کلی کیفم رو گشتم دنبال شماره ملیم پیداش نکردم یه دختره پیشم بود وقتی شماره ملیش رو دید کلی ذوق کرد پرید رفت دوستاش و خبر کرد به اون ها هم بگه. به ذهنم افتاد که توی گوشیم ذخیره کردم شماره ملیم رو دست کردم توی جیبم گوشیم رو در اوردم یه سرچ کردم شماره ملیم رو پیدا کردم. هرچی دقت کردم دیدم نه خر ما از کره گی دم نداشته مثل اینکه.اون دختره اومد با دوستاش و من سرم و انداختم پایین و رفتم پیش خودم گفتم خدایا اخه مگه چی میشد... چرا اسم من در نیومد کلی توی دلم حسودی کردم به اون دختره...
کلی کفر گفتم...
امروز صبح ساعت 6 بیدار شدم ساعت 3 خوابیده بودم فکر نمی کردم به این راحتی بلند بشم برای نماز.از همه زودتر توی خونه بیدار شدم برای نماز وقتی بیدار شدم با سروصدای من بقیه هم بیدار شدن. گرفتم خوابیدم تا ساعت 10 بود خیلی خوابم میومد.موبایلم زنگ می خورد شمارشو دیدم از اصفهان بود شماره برام ناشناس بود خواستم جواب ندم اخه خیلی خوابم میومد صداشو قطع کردم گرفتم که دوباره بخوابم اما یادم اومد که شماره دانشگاه هستش.کلی فکر بیخود به سرم زد پیش خودم گفتم این شماره اموزش هستش چرا یعنی چکار داره
.پیش خودم گفتم حتما برای انجمن علمی زنگ زدن جواب دادم دیدم به به به آقای م هستش سلام احوال پرسی کردم بای اقای م بعد گفت رضا جان کجا هستی گفتم تهران گفتم چطور مگه دیگه مطمئن شده بودم که برای انجمن علمی هستش.گفت رضا توی قرعه کشی دوباره حج عمره اسمم در اومد شنبه صبح اصفهان باش.
ادامش باشه برای بعد...
  نوشته شده در  86/11/04ساعت 12  توسط شاید  | 
دکتر علی شریعتی انسان ها را به چهار دسته تقسیم کرده است 

( آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند)

عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند
بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند


( آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند )

مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانیواگذاشته‌اند . بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند . مرده وزنده‌اشان یکی است 


( آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند )

آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان همتاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم

( آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند )

شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که مانمی‌توانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند چه می گفتند و چه می خواستند همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرفداریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمانمی‌زنند . اختیار از ما سلب می‌شود . سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم ونگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد 

 تو از كدام دسته ای ؟


  نوشته شده در  86/11/03ساعت 0  توسط شاید  | 

ببین چقدر زیبا صحبت مکنه خدا با ما اما حیف که ....


آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79)
آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش. (زمر/53)
آنگاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شوی، به یاد قیامت باش. (فاطر/ 5)
آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن.(فاطر29-30)
آنگاه که دوست داری به آرزوهایت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم. (غافر/60)
آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد،
به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم. (بقره/152)
آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان. (طه/14)
آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. (اعراف/55)
آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر. (مومنون/97)
آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67)
  نوشته شده در  86/11/01ساعت 21  توسط شاید  | 
 
    DESIGN BY Modaser.com