اس ام اس افلاین جوک سخن شیوا(46)

ای غم انگيزترين خوشحالی        من و عشق تو و دستی خالی
تويی آن کشمکش هر روزه           لحظه ی پر تپش هر روزه
من و يک جاده چشم براه         جاده ای از شب،تا خلوت ماه
آخرين حادثه ی اين جاده تويی         اتفاقی که نيفتاده تويی
کفشهايم که پر از خستگی اند      نقشی از نوعی،دلبستگی اند
دستهايم که نياز آلودند           همه ی عمر، به سويت بودند
باز هم باش و فداکاری کن               آرزوهای مرا ، ياری کن  


4شنبه سوري شده..... از رو آتيش نپر ، واسه اينکه خطر داره، چون علم ثابت کرده جيگر رو آتيش ميسوزه! 


 مژده به آقايان : پژو 405 بدون اير بگ ‏- بدون کمربندايمني – آماده آتش سوزي بدون دليل – بهترين عيدي براي همسر دلبندتان

اگر روی ادامه مطلب کلیک کنی بقیه اش رو هم می تونی بخونی

 
 

ادامه نوشته

بخند


آدمک آخر دنياست ، بخند

آدمک مرگ همين جاست ، بخند

آن خدايي که بزرگش خواندي
 
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطي که تو را عاشق کرد

شوخي کاغذي ماست ، بخند
 
فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست که نيست

تازه انگار که فرداست ، بخند
 
راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند

زندگی

                                              ميزي براي کار

                              کاري براي تخت

 تختي براي خواب

                       خوابي براي جان

  جاني براي مرگ

                                  مرگي براي ياد

           يادي براي سنگ

 اين بود زندگي

اس ام اس افلاین جوک سخن شیوا(45)

 

سلام به همه دوستان خوبم

شاید خیلی هاش تکراری باشه اما ارزش دوبار خوندن یا شاید هم هزاران بار خوندن بعضی چیز ها داشته باشه

 

 

من  10 روز دیگه از اینجا می رم

فکر نمی کنم دیگه همدیگه رو ببینیم

من ُ فراموش کن

و به خاطر تمام بدی هایی که بهت کردم من ُ ببخش

از طرف سال 1385 ...!

 

 


این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی هایت  ... دوستت دارم

 

 اگر روی ادامه مطلب کلیک کنی بقیه اش رو هم می تونی بخونی 

ادامه نوشته

فيلم فرار شهرام جزايري در 5 نسخه رسيد !

 

 


1

1- نسخه افغاني:
ش.ج: آهاي سربازها آن كفتر را بنگريد، كه همانا از آن بالا كفتر مي آيه!
سرباز اولي: عجب كفتر مالي است!
سرباز دومي: آن كفتر را ولش كن، آن يكي ديگر را بنگر كه بسيار مال تر است!
سرباز دوم ( در اينجا به زير آواز مي زند): از آن بالا كفتر مي آيه، يك دانه …
سرباز اولي: اِ شهرام كو؟
سرباز دومي: اي واي انگاري اغفال شديم، شهرام فرار كرد.

2-سخه فارسي:
ش.ج: چند مي گيرين اغفال شين؟
سرباز اولي: دهنت رو ببند! اين چه حرفيه؟ مگه خودت ناموس نداري!
ش.ج: احمق! منظورم از اغفال اينه كه بزاري متواري بشم!
سرباز اولي: آها! اما جواب بقيه رو چي بديم؟
( اين قسمت از فيلم براي اكران عمومي حذف گرديد!)
سرباز اولي : واي چه احساس بدي دارم!
سرباز دومي: فكر كنم اغفال شديم!

3-سخه هندي:
ش.ج: من هوس بستني كردم.
سربازها: پس بايد ما رو هم مهمون كني!
ش.ج: عجب رويي دارين، دو دقيقه پيش پيتزا مهمونتون كردم ، باشه بستني هم مي خرم. آقاي بستني فروش بي زحمت سه تا بستني بدين.
بستني فروش: اِ، شهرام تويي؟! اينجا چكار مي كني؟ يادته تو محله مون با هم توي بستني فروشي كار مي كرديم؟وضعت توپ شده ما رو نمي شناسي!
سرباز اولي كه انگار تازه متوجه ماهيت شهرام مي شود خطاب به او: ا‌ِ شهرام جزايري تويي؟! مي دوني چند سال دنبالت مي گشتم؟! شهرام منم بهرام! داداش گم شدت!
ش.ج سرباز اولي رو در آغوش مي گيره و در حالي كه از خوشحالي اشك مي ريزه: داداش!
سرباز دومي: شهرام وبهرام منم اسفنديار هستم!
( لازم به توضيح است در اين فيلم اسفنديار با شهرام و بهرام هيچ نسبتي ندارد، و صرفاً جهت گفتن يك ديالوگ يك جمله اي است.)
بعد اين چهار نفر در همان حالي كه بستني مي خوردن آواز خوندن و حركات موزون انجام هم انجام مي دادن، در ضمن باران هم مي آمد!
ترجمه آواز:
سرباز اولي - اي شهرام! اي مايه دار، اي مخ اقتصادي، اي يابنده آسانسور ترقي، اي استعداد درك نشده، اي فرار مغزها، اي خوشتيپ، اي هديه دهنده به هر مجلس و محفلي، اي كمك كننده به بي نياز و با نياز، تو را با دل و جان دوست دارم.
ش.ج- اي بهرام! اگر عشقت حقيقي است پس اغفال شو!
بستني فروش: اين همه بستني اي من، فداي يك خنده ي تو، اي كه با اشارتي همه ميشن بنده ي تو!
سرباز دومي: خيلي خونسردي، ديوونم كردي!
ش.ج خطاب به سرباز دومي: پس تو يكي كه هيچي! آهاي بهرام اغفال شو ديگه!كار دارم، بايد برم ديرم ميشه ها!
سرباز اولي: داداش اين حرفا چيه! ما اغفالتيم، شما متواري شو!

4-سخه هاليوودي:
يك آدم خفن(در حالي كه با يك عدد موبايل از نوع « از كي تا حالا» صحبت مي كند): سربازها توي تير رس هستن.
ش.ج (در حالي كه با يك همراه 150 هزار توماني صحبت مي كند و در ضمن هزينه اضافي هم پرداخت نمي كند): نمي خواد تير اندازي كني، خودم اغفالشون مي كنم.
( اين قسمت از فيلم به علت بيش از حد هاليوودي بودن سانسور شده است.)
سرباز اولي: پايين رو ول كن، بالا رو ببين! شهرام با يك هلي كپتر متواري شد.
سرباز دومي: اما خوشبختانه يك سر نخ مونده.
سرباز اولي: نادون! اين كه سر نخ نيست اين موهه!
سرباز دومي: اي واي! انگاري تو اين نسخه فيلم هم اغفال شديم!

5-سخه سينماي ماوراء:
يك عدد سفينه وارد زمين مي شود.
يك عدد گشت كنترل نا محسوس: بزن كنار!
گشت نا محسوس: از كجا ميآي به كجا مي ري؟
موجود فضايي: از خونه مادرزنم كه توي كره مشتري بود راه افتاديم مي خوايم شهرام جزايري رو متواري اش كنيم بعد مي ريم خونه خودمون توي كره مريخ!
گشت نامحسوس ( خطاب به همكارش): ايشون حالت طبيعي ندارن، يك تست ازش بگير!
گشت كنترل نا محسوس: تخلفاتت رو قبول داري؟ اگه نداري ما خيلي پيشرفته هستيم، همشون رو ضبط كرديم، باورت ميشه؟! خيلي با حاله مگه نه؟!!
موجود فضايي: تخلفاتم چي بود؟!
گشت كنترل نا محسوس: سرعت غير مجاز و تغيير در شكل ظاهري وسيله نقليه، اِ پلاك هم كه ندارين! بايد ماشينت رو بخوابونيم!
( در همين لحظه موجود فضايي غيب ميشه و يه راست با سفينه اش كنار شهرام و اون دو تا سرباز ظاهر ميشه)
موجود فضايي: شهرام جزايري تويي؟
ش.ج: آره!
موجود فضايي: تو هموني هستي كه ادعا كردي اگه رئيس جمهور كشورت بشي مي توني معضل اشتغال رو حل كني؟
ش.ج: بله، البته با انجام تخلفات كوچيك.
موجود فضايي: پس تو خيلي كارت درسته! ما مي خوايم تو رو بدزديم و ببريم كره مريخ!
ش.ج: اشكالي نداره، فقط بنا بر فيلمنامه قبلش بايد اين دو تا سرباز رو اغفال كنين.
موجود فضايي: اي بابا … اين كه كاري نداره!
و بدين ترتيب موجودات فضايي شهرام را به كره مريخ بردند.

اس ام اس افلاین جوک سخن شیوا(4۴)


دواي همه دردها نيكي است ، به شرط آنكه ندانند شما نيكيد
 وگرنه نخواهند گذاشت نيك بمانيد .

 


 گذشته کتابي است که بايد بارها خواند واز ان تجربه امو خت
اينده کتابي است که اکنون توسط تو نوشته مي شو دبکو ش تا
انچه را مي نگاري بعد ازخواندنش لذت ببري..

 

مغزهاي بزرگ درباره ايده ها فکر مي کنن
مغزهاي متوسط درباره حوادث
 مغزهاي کوچک درباره مردم

 


ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز
 کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه
 فهميدم که دلم مال خودم نيست

 

اگر روی ادامه مطلب کلیک کنی بقیه اش رو هم می تونی بخونی

 

ادامه نوشته